عشق زمینی پوچیِ احمقانه ای دارد که دلت و همه ی احساست را به بند می کشد..
عشق می دهی ولی نفرت می گیری
می خواهی زندگی را به رنگی دیگر ببینی
اما فقط سیاهی جلوی چشم هایت دو دو می زند..
می خواهی همه ی وجودت را تقسیم کنی
اما با خست حتی تکه ای ناچیزی محبت هم نمی بینی
چه برسد به یک گوشه ی خالی از عشق.
مهربانی می ورزی اما تازیانه ی سنگدلی می خوری...
مهربان می نگری اما خصمانه ها را می بینی
و این نا مرادی ها تو را در هم می شکند
و به تباهی و نیستی می رسی...
و دو پای سنگدل بی توجه به ویرانیت از تمام وجودت می گذرد و رد می شود
و تمام وجود له شده ات بسان بازیچه ی دست های بی مهر
زندگی به درس دیگری از امتحان عشق مبدل می شوید...
و انعکاس عشق را با نفرت در قلب خود میبینی

نظرات شما عزیزان:
؟? 
ساعت0:26---22 بهمن 1390
تو خوب باش ، حتی اگر آدم های اطرافت خوب نیستند ...
تو خوب باش ، حتی اگر همه از خوبی هایت سو استفاده کردند ...
تو خوب باش ، اگر جواب خوبی هایت را با بدی دادند ...
تو خوب باش ، همین خوب ها هستند که زمین را برای زندگی زیــــــــــــبا می کنند
پاسخ:
مرسي
غریبه 
ساعت0:15---22 بهمن 1390
بگذار آدم ها تا می توانند سنگ باشند؛
تو از نژاد چشمه باش ...
پاسخ:
مرسي